غمخنده…
فوریه 24, 2009
یکی بود نفهمیدم به غمش میخندید یا غم داشت و میخندید…
آفتاب خانوم
فوریه 19, 2009
آفتاب خانوم هر روز میاد رو تخت من بعد از دو ساعت میره رو تخت پسر همسایه…
تعریف متروپل
فوریه 18, 2009
اگر شیر دستشوییتون دائم چکه میکنه…
اگر ساعت ۴ صب که سرتونو میذارید که بخوابید چندتا کوچه اونورتر تازه یادش میفته که باید تیرآهن خالی کنه…
اگر ساعت ۶ صب همسایتون با دریل آهنگ آی لایک تو مود مود میزنه…
اگر وقتی میرید حموم آب قطع میشه…
اگر بعد از دو روز روی تلویزیونتون انقد خاک میشینه که نمیتونید تصویرو تشخیص بدین…
اگر از وسط اتاقتون ۵۰ تا سیم رد شده…
اگر لیوان آبتون رو سالی یبار هم نمیشورید…
اگر همش صدای داد و بیداد و دعوای همسایه رو تحمل میکنید…
اگر سر کوچتون یه سری لات و بیکار سیگار بدست وایستادن…
اگر شام و ناهارتون شده تخم مرغ و پیتزا…
شما در یک متروپل ساکن هستید.
بدبخت ذاتی…
فوریه 18, 2009
در حال حاضر بلد نیستم با چیزایی که دارم خوشحال باشم…
اگر کسه دیگهای این چیزارو داشت احتمالا خیلی خوشحال بود، ولی فکر کنم این بدبختی ذاتیه، آدم نمیتونه برای همیشه با چیزایی که داره خوشحال باشه…
تمامه من…
فوریه 16, 2009
با اونی که پول داشت خندیدم
با اونی که خشگل بود شوخی کردم
اونی که باباش نمایشگاه ماشین داشت شمارشو گرفتم
اونی که ماشینش مدل بالاتر بود باهاش رفیق شدم
اونی که ستا ویلا تو شمال داشت چندبار شام مهمون کردم
با اونی که شیش ماه اینجا بود شیش ماه خارج دوست شدم…
عوق
فوریه 5, 2009
حال آدمو بهم میزنید با این معشوقههای تخیلیتون…
راههای رسیدن به انقلاب
فوریه 5, 2009
راههای رسیدن به انقلاب اندازه راههای رسیدن به خدا زیاده شاید هم بیشتر باشه، باور ندارید چند بار در ساعات مختلف سوار اتوبوسهای صادقیه انقلاب بشین…
بین آ بین
فوریه 3, 2009
یه جایی بین زمین و هوام…
بین تمیزی و کثیفی…
بین ۱۰ سالگی و ۵۶ سالگی…
بین موهای شونه کشیده شده و موهای پریشون…
بین تخم مرغ و چلوکباب سلطانی…
بین دوتا دوست داشتن و ۲۵ تا دوست داشتن…
بین مضطرب بودن و بی خیال بودن…
بین سخت کار کردن و اوج علافی…
بین خواب و بیخوابی…
بین خیلی به فکر بودن و بی توجه بودن…
بین اهمیت دادن و حساب نکردن…
بین ساعت ۷ صب و ۶ بعد از ظهر…
هدایای آلتی…
فوریه 1, 2009
گمشو…
فوریه 1, 2009
شاید تمام محیط این خونه رو مغز من ساخته، شاید اگر الان مامان تو آشپزخونه ظرف میشوره این کاره مغزه منه،
شاید تمام کسانی که من باهاشون دوست شدم رو مغز من آفریده یا همه اونایی که ازشون بدم میاد،
شاید تمام این سایتهایی که الان توشون میگردم ساختهی مغز من باشن مثلا این صفحهای که الان بازه و بالاش نوشته دختران ۱۰ ساله هم میتوانند ازدواج کنند رو مغز من درست کرده،
شاید اگر الان تلفن زنگ میزنه این کار مغز من باشه، شاید هیچکدوم از شماها در واقع وجود ندارین…
ولی اگر اینطوره یعنی من محور جهانم شاید اصلا جهانی هم وجود نداره،
پس من چرا وجود دارم؟
اگه مغز من قدرت این همه کار رو داره چرا به من اجازه میده همچین فکری بکنم؟
چرا منو ساخت که هر وقت بخوام یدونه هفتتیر بزارم رو مغزم و منفجرش کنم؟
یعنی واقعا من سازنده همه اتفاقات توی جهانم؟ یعنی حتی تلسکوپ هابل رو هم من ساختم؟
یعنی این همه تکنولوژی کاره منه؟ پس چرا خودم هیچکدومو بلد نیستم؟
شاید اگه حتی اسرائیل نوار غزه رو بمبارون میکنه این کاره مغزه منه و بعدن هم خودش اخبارشو از تلویزیون میفهمه…
شاید کلیدهایی که الان دارم فشار میدم هیچ کدوم وجود ندارن،
شاید خودم هم ساختهی مغزه یک نفر دیگه باشم، شاید من هم الان وجود ندارم، شاید اون هم الان وجود نداره…